|
منوی اصلی موضوعات
آخرین مطالب پیوندها
قلب زخمی /من عاشق تنهاییم//سرگشته شیداییم//دیوانه ی رسواییم/تو هر چه می خواهی بگو
در این شب های بلند آرزویی دارم... شاید چون دوباره پناه آورده ام به
تا برایت لالایی مهتاب بخوانم و از تبلور عشقت در رویاهایم بگویم... کاش از نظر هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم... کاش این آرزوی داشتننت مرا بر باد ندهد... چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: 16:00 :: نویسنده : ایلیا
تو با منی و من تنها هستم ، در قلب منی و من به عشق تنهایی زنده هستم، تو همنفسم هستی و نفسهایم عطر تنهایی را میدهد توهمسفرم هستی و جاده زندگی رسم غریبگی را به من یاد میدهد. تو مال منی و من مال تو نیستم، باران منی و من کویری بیش نیستم، انگار نه انگار بامنی ، نشسته ای برای خودت حرف از عشق میزنی! همیشه به یاد توام و در حسرت داشتنت، دلگیر و سردم در روزهای نداشتنت یک بار عاشق شدم و یک عمر برای تو ، یک بار هم نگفتی دستهایم مال تو! آن رویا از خیالم رفت و قصه آغاز شد،همه چیز به نفع تو تمام شد دیدی که در آینه ی چشمان خیسم ، چشمان تو حتی یک ذره هم خیس نشد من پر از درد بودم و خسته ، اما دل تو حتی یک ذره هم دلگیر نشد تو با منی و افسوس که من بی تو هستم،انگار نه انگار که عشق تو هستم! بودن و نبودنت فرقی ندارد، اینکه سرد هستی و با تو بودن تنها برایم عذاب دارد هستی و انگار نیستی ، گاهی حتی فراموشم میکنی و از من میپرسی که تو کیستی؟ هزار درد دل ناگفته در دلم مانده و همدلم نیستی، آنقدر اشک ریخته ام که چشمانم نمیبیند که دیگر نیستی! نیستی و من تنها مانده ام ، آنقدر دلم گرفته که اینجا با غمها جا مانده ام تو با منی و من تنها نشسته ام، تو در قلبمی و من اینک یک دلشکسته ام!
« مهدی لقمانی» دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 :: 10:06 :: نویسنده : ایلیا
میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 :: 16:19 :: نویسنده : ایلیا
مرا حبس کن در آغوشت من ؛ برای حصارِ بازوان تـو
مجرم ترین زندانی ام ..! سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: 12:13 :: نویسنده : ایلیا
دریاب مراامشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم وای از این حال پریشان که من امشب دارم کاش یکباره زنم خیمه به صحرای عدم دیگر ای زندگی از روی تو هم بیزارم قصه ی روز و شب من سخنی مختصر است روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم وه که من دیگر از این عمر به تنگ آمده ام کیست کز لطف گشاید گرهی از کارم؟ شب و روزی همه یکسان گذرد بر من و من اندر این دایره سرگشته تر از پرگارم من دگر درس تو را از برم ای کهنه دبیر تیره شد طالع رشخنده ز بس تکرارم ترک می گفتم ار بود به من چون همه چیز حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچارم ای سکوت ابدی بشنو خوشی عمر نخواهم که دهد آزارم چون به تلخی گذرد آخر از این عمر چه سود؟ مثل است این که بود نیم نفس بسیارم همه گویند گلستان جهان وه که هنوز دامن جان نگرفته ست کسی جز خارم!!! دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: 11:08 :: نویسنده : ایلیا
تو با منی و من تنها هستم ، در قلب منی و من به عشق تنهایی زنده هستم، تو همنفسم هستی و نفسهایم عطر تنهایی را میدهد توهمسفرم هستی و جاده زندگی رسم غریبگی را به من یاد میدهد. تو مال منی و من مال تو نیستم، باران منی و من کویری بیش نیستم، انگار نه انگار بامنی ، نشسته ای برای خودت حرف از عشق میزنی! همیشه به یاد توام و در حسرت داشتنت، دلگیر و سردم در روزهای نداشتنت یک بار عاشق شدم و یک عمر برای تو ، یک بار هم نگفتی دستهایم مال تو! آن رویا از خیالم رفت و قصه آغاز شد، همه چیز به نفع تو تمام شد دیدی که در آینه ی چشمان خیسم ، چشمان تو حتی یک ذره هم خیس نشد من پر از درد بودم و خسته ، اما دل تو حتی یک ذره هم دلگیر نشد انگار نه انگار که عشق تو هستم! بودن و نبودنت فرقی ندارد، اینکه سرد هستی و با تو بودن تنها برایم عذاب دارد هستی و انگار نیستی ، گاهی حتی فراموشم میکنی و از من میپرسی که تو کیستی؟ هزار درد دل ناگفته در دلم مانده و همدلم نیستی، آنقدر اشک ریخته ام که چشمانم نمیبیند که دیگر نیستی! نیستی و من تنها مانده ام ، آنقدر دلم گرفته که اینجا با غمها جا مانده ام تو با منی و من تنها نشسته ام، تو در قلبمی و من اینک یک دلشکسته ام! تو با منی و افسوس که من بی تو هستم.
«مهدی لقمانی»
پنجشنبه 31 فروردین 1391 :: 11:00 :: نویسنده : ایلیا
امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت
چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: 15:44 :: نویسنده : ایلیا
به عشق بودنت ، عشق را دوست دارم ، به عشق بودنت ، با تو بودن را دوست دارم ، به عشق بودنت ، فریاد زدن را دوست دارم ، میخواهم فریاد بزنم که تا دنیا دنیاست و آسمان بالای سر ماست به عشق تو زندگی کردن را دوست دارم. دوشنبه 28 فروردین 1391 :: 20:16 :: نویسنده : ایلیا
|
||||||